|
و این منم................ زنی تنها در آستانه فصلی سرد! من سردم است …
خیلی دلتنگم حالم اصلا خوب نیست
وسط امتحانها هستم و فکر میکنم حالا دقیقا شد یک ترم از رفتن تو! و یادم میاد اون ترم همین طور خیابون شریعتی رو پیاده میومدم پایین و اشک میریختم و حالا امروز هم اومدم پایین و عینک زدم به چشمم تا کسی اشکهام رو نبینه یعنی اینقدر ازم متنفری؟ که هوای شنیدن صدات .....فقط صدات رو هم ازم میگیری؟آخه من که تو این چند وقت اصلا بهت زنگ نزدم حالا عجیب فکر میکنم که اشتباه کردم که آزاد گذاشتمت.که فکر کردم زمان همه چیز رو حل میکنه.همه بهم گفتند صبر کن لیلا.صبر کن ...بهش فرصت بده.بزار فکر کنه و حالا میبینم اشتباه کردم مهران!کاش همون روزها این غرور لعنتیم رو میشکوندم و میومدم پیشت و باهات حرف میزدم.کاش میزاشتم بفهمی دارم چی میکشم خسته ام مهران کاش عاصی ات میکردم کاش گریه میکردم کاش جیغ میزدم مثل همه! اما فقط سکوت کردم مثل همیشه حتی از حقم هم دفاع نکردم فقط سکوت کردم و حالا همه چیز دیر شد خسته ام مهران شانه هایم درد میکنند بس که خمیده شدند زیر بار سنگین روزهای نبودن تو!
شهلا برایم سفره بی بی سه شنبه انداخته است.دعای توسلش را برایم میخواند.دست میاندازد گردنم و گریه میکند "خیلی سخته لیلی" لیلی لیلی لیلا........................ سکوت میکنم میگوید برایم نان و پنیر و کاچی کنار گذاشته است.فنجان قهوه ام را برمیگرداند.سکوت میکنم انگشت میکشد ته فنجان قهوه ام.میگوید "لیلا می آید به خدا می آید خدا به دل شکسته ات رحم میکند".سکوت میکنم سرم درد میکند.دست میاندازد دور گردنم .گریه میکند.رویم را برمیگردانم.سرم درد میکند. سارا می آید پیشم :"دلم واسه آقای سیب تنگ شده لیلی.آخه تا وقتی اون بود واسه من هم غذاهای خوشمزه میپختی.دلم کیک گردو میخواد لیلی لیلی.............."بغض میکند لیلی لیلی لیلا........................ سرم درد میکند.شهلا میگوید "چقدر صدایت گرفته!بغض دارد صدایت دختر" و من فکر میکنم یعنی تو این بغض را توی صدایم نشنیدی؟ مسی میگوید " لیلی نمیخواد.شاید نمیتونه با خودش کنار بیاد.لیلی بهش زمان بده فرصت بده" و بعد انگار خودش میفهمد که دیگر خیلی دیر شده............... حالا که دیگر برای همیشه به جای من زن دیگری توی آینه موهایش را شانه خواهد زد.حالا که دیگر برای همیشه آن عروسکها را از روی یخچال خواهی کند.حالا که برای همیشه آن صندلیهای قرمز .............رومیزی سرخ.......گل سرخ روی میز ناهار خوری...............تابلو گلهای سرخ روی دیوار..........حالا که مثل عطر من همه وسایل خانه عوض میشوند.میپرند.میروند میگوید "حالم خوب نیست لیلی.....لیلی خواب دیده ام کسی که دوستش دارم با کس دیگری است". لیلی لیلی لیلا.............................. و من سرم درد میگیرد و دور میزند.میخورد زمین دور میزند.سرم بالا می آورد.تهوع دارد.مشت میکوبد.دور میزند.درد میکند.میخورد زمین.کاش خواب میدیدم.کاش خواب ببینم.کاش بیدار شوم.کاش کابوس باشد.دور میزند.میخورد زمین.کاش خواب باشد.کاش مرگ باشد.کاش خواب میدیدم.کاش بمیرم.بیدار میشوم.خواب ندیده ام.سرم درد میکند.دور میزند.میخورد زمین.بیدار میشوم.خواب ندیده ام.کاش میمردم.زنده ام زنگ ساعت.خواب ندیده ام.سرم بالا می آورد.کاش خواب میدیدم.کاش کابوس باشد.اما بیدارم.زنده ام.سرم درد میکند.دندانهایم توی دهانم تکه تکه خرد میشوند. شهلا میگوید "برمیگرده.دوستت داره.دختر به این خوبی.از کجا میخواد پیدا کنه".میگوید "برایت توسل گرفته ام دخترم.سفره بی بی سه شنبه.یا قاضی الحاجات.یا ابا الفضل به دل شکسته اش رحم کن.یا بی بی سه شنبه..................".اما میداند خودش خوب میداند. سرم درد میکند.دور میزند.میخورد زمین.دور میزند..........میداند.خودش هم خوب میداند دیر شده است دیگر شاید چقدر زود دیر میشود................ مسی میگوید "خدایا واسه تو کاری نداره.خدایا ..............".و بغض میکند........... بوی زعفران میزند زیر دماغم.صدایم گرفته است.تب کرده ام.زیر چشمهایم سیاه میشود.دستهایم سرد است.سرم درد میکند مسی میگوید :"لیلی.برو پیشش.بشین روبروش.براش گل ببر.مثل همیشه.کیک بپز.سالاد ماکارونی.از همونا که دوست داشت "و بغض میکند"بهش بگو آخه لعنتی تو عشق من بودی.چرا.چرا.چرا به حرفای همه گوش میدی جز من"و بغض میکند."لیلی تو رو خدا میشنوی.لیلی نزار دیر تر بشه.لیلی.بزار بفهمه چقدر دوسش داری.لیلی.اون نمیدونه.لیلی نزار دیرتر بشه.بزار من بهش بگم.لیلی لیلی............" لیلی لیلی لیلا.....................مست و خرابم کن لیلا سرم درد میکند............................ دیر..............دیر ......................دیر واقعیت........................واقعیت........................واقعیت طبیعیه عزیز دلم!!!این واقعیته.نمیخوای با واقعیت کنار بیای٬!!! دندانهایم را روی هم فشار میدهم.طعم خون لبانم میدود زیر دندانهایم..............لبخند میزنم.میخندم.سرم درد میکند.لبانم خیس میشود.زیر چشمهایم سیاه میشود.لبهایم شور میشود.حق داری.دلت نمیخواهد دیگر مرا ببوسی؟حق داری!گونه هایم دیگر شور شده اند! انگار این سه شنبه هم عصر جمعه میشود.دندانهایم توی دهانم خورد میشوند.خورده ام زمین؟نمیدانم.دهانم پر از خون میشود.سرم درد میکند.سرم بالا می آورد .سرم گیج میرود.توی آینه ات.تصویر زن دیگری.سرم دور میزند.و تو باز روی شانه هایش را وقت رفتن میبوسی.و به تو اخم میکند که چرا کفشهایت را درنیاورده ای.که به تو میگوید ناهار هرچه تو بخواهی میپزم.که میفهمد تو عاشق غذاهای تند هستی.که میفهمد عادت نداری وقتی سرت درد میکند قرص بخوری.که می آید توی آن اتاق تاریک.با کاغذهایی که پشت شیشه چسبانده ای.با چراغهای چشمک زن قرمز.و آن گل قرمزخندان من .از بالای تخت تو را نگاه میکند.او را نگاه میکند.نگاه میکند.میخندد.زهر خند میزند.طعم خون میدود زیر دندانش.لبهایش شور میشود و باز به تو میخندد.میخندد.تا آن چراغهای چشمک زن قرمز..................میخندد.میخندد.دیوانه میشود.تو را میبیند.و طعم شوری اشک میدود زیر لب خندان گل قرمز بالای تخت............... تو را به خدا.گل قرمزم را آتش بزن.آتش بزن.دار بزن.خفه کن.بگذار دیگر نباشد.نبیند.دیوانه میشود.آن گل صورتی را بینداز توی همان رود لعنتی سر مرزداران.غرقش کن.خفه اش کن.بیندازش توی همان رودخانه.من هیچوقت اسم این محله های لعنتی غرب را یاد نمیگیرم.تو را به خدا.............و نوشته ام را از روی آینه پاک میکنی.و آن رژ صورتی.پرتش میکنی توی سطل زباله.میدانم............ و پنجره اتاق را باز میکند و پرده های حریر قرمز توی نسیم میرقصند و آن قلب قرمز روی یخچال.......... حالا میدانم حتما وقتی روی صندلی عقب ماشین نشسته است از توی آینه ماشین دزدکی توی صورتش نگاه میکنی و وقت رفتن نگاهش را میبوسی! سرم درد میکند.کاش خواب باشم.کاش خواب ببینم.کاش خواب باشم.کاش خواب دیده بودم و رومیزی سرخ مرا می اندازد بیرون.............. گلهایم یک روز که تو نیستی توی دستهای او میمیرد و او به تو میگوید دیگر لازم نیست گل خشک نگه داری و برایت ناهار هر چه دوست داری میپزد و روی سرامیکهای سرد کف آشپزخانه مینشند و با تو ناهار میخورد برایت آب انار میرزد با گلپر از همان نمکدان سه تایی سفید و قرمز و سیاه روی میز ناهار خوری و میدانم حتما مثل من بیعرضه نیست او میداند میداند پای عقربه های لعنتی ساعت را میشکند چشمهای حسود دنیا را کور میکند و تو برای همیشه در ناهار خوردنت با او میمانی و دنباله لباس سپیدش روی پله ها کشیده میشود تو در را باز میکنی و وقت رفتن دم در سرخی گونه هایش را میبوسی........... یا شانه های سپیدش را............. من اینجا دهانم پر از خون میشود و سرم گیج میرود میخورد زمین بالا می آورد و فکر میکنم کاش خواب باشم کاش خواب دیده باشم و همکار میز روبرویی دیوانه ام میکند و دندانهایم را روی هم فشار میدهم و دندانهایم خرد میشود توی دهانم و طعم خون میدود زیر دندانم و چشمانم را با پشت دست پاک میکنم و پشت دستهایم ساه میشود و مسی نذر نمک میکند برای جد سادت.............برای آمدن تو! و میگوید "خدا رحم کنه.خدا کمک کنه.لیلی..........شاید یک معجزه................" من سرم درد میکند.سرم گیج میرود.................. و فکر میکنم کاش خواب باشم.کاش خواب دیده باشم بوی حلوا می آید.................
چه کسي گفت: «خداوند شبان همه است شهریار قنبری پ.ن: هی رفیق میدانی............ تقصیر تو نیست تو را خودم چشم زدم میان واژه ها............ توی نگاهم خیالم نفسم قلبم تو را خودم چشم زدم.............. آن قدر که نوشتمت میان واژه ها آن قدر که دویدی توی نگاهم خیالم آنقدر که عطرت جا ماند توی نفسم قلبم تو را خودم چشم زدم........... بی آنکه اسپند بگردانم توی واژه ها نگاهم خیالم نفسم قلبم راست میگویی تقصیر من است تو را خودم چشم زدم.............. بعداتر نوشت: ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود
|
About![]()
وبلاگ قبلی من
Home
|