ميدونم برات عجيبه اينهمه اصرار و خواهش اينهمه خواستن دستات بدون حتي نوازش ميدونم که خنده داره واسه تو گريه ي دردم ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم ميدونم برات عجيبه من با اونهمه غرورم پيش همّه ي بديهات چجوري بازم صبورم ميدونم واست سواله که چرا پيشت حقيرم دور ميشي منو نبيني باز سراغتو مي گيرم ميدوني چرا هميشه من بدهکار تو ميشم؟ وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم؟ ميدوني واسه چي از تو بد مي بينم و ميخندم؟ تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو مي بندم؟ چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام مي ميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام ميدونم يه روز مي فهمي روزي که دنيا رو گشتي من چجوري تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتي
دلیل اینهمه کلافه بودن و بیقراری رو خوب می فهمم یه چیزی انگار گمشده یه جایی همین اطراف گمش کردم نفهمیدم کی و کجا اما همیشه و همه جا باهام بود و الان نیست نه اینکه دنبالش بگردم و پیداش نکنم نه! مطمئنم یه جایی همین اطرافه ... همین نزدیکیها شاید...
ازین طوفان های پی در پی خسته ام از این که هرکسی یه جوری داره خودش و بقیه رو بازی میده از اینکه وجدانها خوابیدند و آدما با آزادی کامل رو قلبا پا میذارن دلم یه خواب طولانی می خواد و یه لحظه آرامش این فاصله طولانی این روزهای خاکستری تمومی نداره ... از سیاهی تا سپیدی هنوز کلی راه مونده که باید طی کنم اما چجوری با این پاهای خسته .....
خدایا چرا کمکم نمی کنی که به این تنهایی عادت کنم؟ چرا وحشتم میگیره ازینکه کسی نباشه تا دردها و خوشیهام و باهاش تقسیم کنم یکم بهم استقامت بده که صبور باشم اگه یکم تحمل کنم می تونم عادت کنم چرا نمی تونم طاقت بیارم خدایا؟ می دونم تقصیر خودمه ازت دور شدم
امشب فهميدم داشتن چيزي به اسم مهره مار حقيقته افسانه نيست خرافات هم نيس خدايا در پس پرده تقدير چه حکمتي پنهانه که ما خبر نداريم و اونچه که مي خوايم و مدتها براش برنامه ريزي مي کنيم اتفاق نمي افته ياد شعري افتادم که مامان بيشتر وقتا زمزمه ميکنه: هر چه دلت خواست نه آن مي شود هر چه خدا خواست همان مي شود